باید یکی باشد...

باید یکی باشد، که نپوسی، که تنهایی تا زیر گلویت بالا نیاید، یکی که غروب جمعه را پس بزند با لبخندهایش و صبح شنبه را قابل تحمل کند، یکی که بتوانی بخوانی اش. باید یکی باشد برای یک سلام خشک و خالی، تا صورتت برای یک لبخند نتراشیده جا داشته باشد. باید یکی باشد که ساعت کوکی قدیمی ات را دوباره کوک کنی برای یک صبحانه دو نفره، که خانه جان بگیرد، که دستی به سر و رویت بکشی، باید یکی باشد و گرنه این تنهایی بی انصاف، روزگارت را سیاه می کند...

یکی که وقتی هست، مرگ نباشد، وقتی هست، بی حوصلگی نباشد، وقتی هست، آفتاب باشد، یکی که وقتی هست دود نباشد، ترافیک نباشد، یکی که وقتی می آید، صفحه ی حوادث روزنامه ها پر شود از خبر آمدنش، باید یکی باشد که وقتی هست، تنهایی صدایش در نیاید، یکی که وقتی اخبار ها از جنگ و کشتار کودکان می گویند، زیر چشمی نگاهش کنی و تمام جنگ ها و درگیری های ذهنی ات تمام شوند، و افکارت توافقنامه صلح امضا کنند، یکی که لحظه هایت را معنی دهد، یکی که وقتی می خندد، تمام گرفتگی های عضلانی ات، تمام سر دردهایت خوب شوند، و تمام کابوس هایت تمام...

باید یکی باشد، یکی که وقتی هست، آدم ها بخندند، دلها گرم شود، و کارگرها دست پر به خانه برگردند، یکی که وقتی می خندد؛ تابستان طول بکشد، آنقدر طول بکشد که آدم ها فراموش کنند دلگیری پاییز را، فراموش کنند غروب های سرد زمستان را، یکی که وقتی می خندد، ماه شب های مهتاب، ماتش ببرد و جُم نخورد از جایش، یکی که وقتی می خندد، عکاس های جنگ بیکار شوند، یکی که وقتی می خندد؛ سیاستمدارها سر به راه شوند. یکی که وقتی می خندد، زمان به عقب برگردد و شکسپیر، حال «اوفیلیا» را خوب کند، شوپنهاور از خوشبختی بگوید، و مارکز از «صد سال زندگی» بنویسد.

...

ولی حیف که هنوز سربازها به جنگ می روند، هنوز سیاستمدارها پشت انبوه میکروفون های رنگارنگ سخنوری می کنند، هنوز فصل ها هی تکرار می شوند و سیب های گلاب روی درختها خشک می شوند، هنوز عکاس های جنگ دستمزد می گیرند، هنوز فقط برای خودت چای درست می کنی و ساعت کوکی قدیمی خاک می خورد از بس که تکان نخورده، و هنوز زیر گلویت چیزی سنگینی می کند. باید یکی باشد ولی حیف.



نظرات شما عزیزان:

mahya
ساعت13:00---23 مرداد 1393
با اجازه یکمی از این مطلبتو برداشتم...
حلال کن ...ممنون
پاسخ:سلام ممنون از حضورت.کپی از مطالب ازاده باشد که موثر باشه


مریم
ساعت13:34---22 مرداد 1393
خیابان
شعر بلندی ست
وقتی من با قدم های تو قدم می زنم!
و شب
یکباره یکپارچه می شود،
از خواب هایی که تو را به من می رسانند
وقتی
من با چشم های تو چشم می بندم!.


نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:






برچسب‌ها:

تاريخ : چهار شنبه 22 مرداد 1393برچسب:, | 12:43 | نویسنده : شهرام مهدیزاده |

.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • پاتوق مقالات شما